صبح بهاری

۱.

پدر پنجره را باز می‌کند

مادر درخت را نشان می‌دهد

برادر دست در چشم‌هاش می‌کند/ کلاغ درمی‌آورد

تا سطرهای قبل چیزی از کلیشه کم نداشته باشد از فاجعه

و من فکر کنم به پنهانی

به کاف

به کلنجار

فکر کنم به استعاره‌ای سیاه

خبر دهم که به سطرهای قبل آغشته است؟

که در کلیشه در کلیشه کلافه شوم؟

که همین کلاف سیاه درهم بس نیست؟

 

پدر پنجره را باز می‌کند

روزنامه روی میز با صدای تلویزیون در هم می‌پیچد در اتاق

«کلاغ‌های رفته از تهران

بازگشته‌اند»

باد

پنجره را به چشم‌هایمان می‌کوبد

پدر به من نگاه می‌کند

من به برادر

و صدا ادامه‌ می‌دهد:

«برای شکار ما آمده‌اند»

 

معلوم نیست

این وسط یک نفر گفته است توجه شما را

به خبر بعدی جلب می‌کنم بینندگان عزیز

یا نه

 

۲..

کلاغ فاجعه به بار می‌آرد

اتفاق کلاغ

و هربار که شاخه‌ای در باد تکان می‌خورد

سطری به سیاهی‌ها اضافه می‌شود

که می‌تواند کلاغ باشد هر باد

 

۳…

یک نفر باید باشد

دست روی شانه‌هایمان بگذارد

صدا بزند بینندگان عزیز

توجه شما را به خبر جعلی جلب می‌کنم

و خبر را

دوباره بخواند

نوشته‌شده در خاکستری | بیان دیدگاه

رفته بودی کمی جنوب بیاوری

مرد می‌رود جنوب

بازمی‌گردد

 

کات به دریا

 

مرد می‌رود جنوب

بازمی‌گردد

از حسرت

 

کات به دریا

 

مرد می‌رود جنوب

باز می‌گردد

در حسرت

 

کات به چشم‌ها

 

 
*عنوان وام‌گرفته از نام مجموعه شعری است از روجا چمنکار: رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری.

نوشته‌شده در خاکستری | برچسب‌خورده با , , , , , | ۱ دیدگاه

غروب از جنوب غربی

اینجا

بهشتِ زهرا

بازیِ ادامه‌دار مرگ با مهره‌های شسته شده‌ی سفید/ روی دست‌ها

اینجا خاک

مفهوم تازه می گیرد/ مشت مشت خداحافظی‌

می‌ریزد بر صورت‌های سیاه از ضجه‌های مدام/ از اشک

 

اینجا شطرنج قبرهاست

با مهره های از پیش بازنده‌

بازنده از زد و بند شرمگین خدا با مرگ

و عدالت

پر شدن یکسان زخم‌های زمین است

گودال‌ها/ در خیال خنده‌دار خدا

 

در غروب از جنوب غربی تهران

نگاه مرگ به بیابان‌های اطراف است

اینکه تا کجا میتوان برای عدالت

خانه خالی و پر کرد

اینکه تا کجا…

 

و گریه‌های ما خنده است

عادتی عاصی/ بر این عدالت

نوشته‌شده در سیاه-سفید | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

هیچکس حرفی نزد *

 

1

شب را برف گرفته بود و ساز را دست روی موجِ کوتاه/ بلند میشد صدا/ کوتاه بلند میشد صدا

نت به نت تکرار طوفان بود در فضا

و این نقالی نیست/ نمایش دوباره‌ی برف پاک کن هاست

در ادامه‌ی اتوبانی که/ به آخر می‌رسید و نمی‌رسید

که دنده به دنده عوض می‌کرد و از این خواب

نمی‎پرید

 

2

وقفه.

 دست تکان می‌داد و مرد

زمزمه بود

وقفه.

 دست تکان می‌داد و زمزمه

«خداحافظ»

و هر خداحافظ انبوه برف

که می‌ریخت بر ریخت بریده بریده ی خیابان/ که رد میشد

وقفه.

 

3

تهران

35 کیلومتر

 
 

*نام این شعر؛ نام فیلم کوتاهی‌ست از علی نواصرزاده.

نوشته‌شده در سیاه-سفید | برچسب‌خورده با , , , , , , | بیان دیدگاه